تبليغاتX
چشمک

چشمک

تسلیت باد ایران...کاش بودی پدر با شکوه.کوروش...

سلام بعد از یه مدت طولانی باز اومدم اخه دلم یهو واسه وبم تنگید ولی هیچ دلم نمیخواس همچین روزی باپم واقعا ناراحتم از مرگ ادمایی که فقط واسه اینکه از حقه یکی مثه منو تویی که تو خونه هامون میشینیم و کورکورانه از خیلی مسائل پیروی میکنیم یا فقط حرف ازادیو میزنیم میخوان دفاع کنن ادمایی که ایرانو سرنوشته ایران واسشون مهمه حتی اگه همه هم تو گوششون بخونن این کارا نتیجه ای جز مرگو بدبختی نداره ولی باز به همین فریاد یا حسینشم راضیا،خدا چرا ایران باید به اینجا برسه؟!خدایا این حقه ما نبود کوروش پدر من کاش بودی که همیشه ایرانو من از نبودنت در خاک خود احساس غربت میکنیم احساس خفگی احساس مرگو احساس پوچی...کاش بودی که دلم هوایت را دارد...

 امروز با بچه ها رفتیم بیرون شهر_خونه مامانبزرگمینا_البته خبر بمون رسید که ساعت 9 داخله شهر شلوغ میشه که باز ازونجا کوبیدیم اومدیم که دیدیم هیچ خبری نیس باز برگشتیم سر جای اولمون اونجا ناهار خوردیمو تصمیم گرفتیم برگردیم داخل شهر برا مراسم اقای منتظری تو این مدت حسابی با بچه ها خندیدیمو خیلی خوش گذشت اول کله شهرو تاب خوردیم تا مکانهای شلوغو پیدا کنیم که دمه همگی گرم هیجا شلوغ نبود!!!!!!بستنی خوردیمو کلی باز خندیدیمو_دعا کنین صب که پا میشیم تبدیل به سنگ نشده باشیم البته_رفتیم طرف مسجد مورد نظر چشتون روز بد نبینه لباس شخصیای وحشی باز رم کرده بودندو تمومه پلاکاردای اقای منتظریو تیکه تیکه کردنو با باتومو چوب ریختن رو سر مردم بیچاره فقط صدای جیغ میشنیدیم ما هم با ماشین بودیمو هر لحظه میگفتم الان ماشینو داغون میکنن دوستم میگفت فقط ازینجا برو تو دله گاردیا بودیم تصمیم گرفتیم ماشینو بزاریمو پیاده برگردیم عشقمم که پایه شده بودو میخواس بمونه که دیگه رفتیم خونه و دوباره برگشتیم دمه مسجده و ...حالم از...بهم میخوره مگه اونا نمیدونن مرگ سراغه اوناهم میاد یعنی اینقدر بی خدان!!!دلم باز گرفت بگذریم...

تو این روزا دلم میخواس فقط پیشه عشقم باشم اینقدر هر لحظه بهش نیاز دارم که...چی میشد عشقم متفاوت نبودو میتونسیم راحت و بدون مشکل کنار هم زندگی کنیم...داشتم پستای قبلیمو میخوندم خیلی همشون واسم جالب بودن...چقد دلم واسش تنگ بود وقتی مسافرت بود چقدر اون یه هفته تلخ بود وقتی اومد چقدر انرژی واسم اوورد!!!دلم میخواد پیش عشقم باشم با اینکه تازه دیدمش ولی نمیدونم دلم چشه...فقط میدونم عاشقتم اینو میدونم وقتی کنارمی زندگی یه شکله دیگه میشه و کارایی که فکرشم نمیتونم بکنم انجامشون میدم!!!دلم میخواد باز از صفر شروع کنه الان احساس میکنم توانه خیلی کارارو پیدا کردم بر خلاف قبل نمیدونم این حس از کجا سر چشمه میگیره!!!!!ولی میدونم قلبم هیچوقت اشتباه نمیکنه تصمیم گرفتم بیشتر به حرفش توجه کنمو به قلبم اعتماد کنم.کاش...همیشه دوستت دارمو هیچوقت تنهات نمیزارم مثه تو...عاشقتم دیوانه وار...

وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران زیباترین صدای پاییز است دیگر چه فرقی میکند برگ سبز کدامین درخت بوده باشی...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 0:30  توسط SEDA  | 

خوشحالم

سلام سلام...

از یه طرف خوشحالم که قراره عزیزم فردا به سلامتی برگرده از یه طرف غصه دارم که تنها فردا باید برم دانشگاهو  اون نیسش باهام ولی بیخیاله ناراحتی مهمتر اینه که فردا میاد...اون که مشهدو دوست داره و اونجا خوشحاله پس مشکلی نداریم با دلمونم یه جوری مدارا میکنیم تا بالاخره ببینیم همو اخ که چقد دلم واسه دیدنش تنگه کاش اون چیزیو که گفتم واسم  به بهترین شکلش بیاره !!!امروز حیف نبودش اسمونمون پره ابر بود حسابی جاشو خالی کردم یه عالمه بارونم اومد ولی مشهد پریشب یه کوچولو برفم اومده در نهایت اون بیشتر حال کرده من عاشق برفم...باهاش که میحرفم یهویی دلم میگیره نمیدونم گاهی منم احساس میکنم افکارش تغییر کرده و همون عشق سابقم نیس ولی بعد با خودم میگم نه من خودم تغییر کردم که اینطوری احساس میکنم ولی یه ویژگی جدید خداییش گرفته ها!!!من قراره همون صدایه سابق بشم شاید تمومه افکاره جدیدم نسبت بهش عوض شه امتحان میکنیم باز...شاید تونسم!!!دوست ندارم هیچوقت حتی یه ذره فکر منفی بهش داشته باشمو نمیخوام بزارم این افکار موندگار بشه برام باید از ریشه سوخته بشن دعا کنین برام که بتونماین افکارا منو داغون میکنن باور کنید!!!خودشم میدونه پس برام دعا میکنه فرشته مندوستت دارم خوشحالم که میای پیشم بازو میبینمت...

اگر میخواهی محالترین اتفاقه زندگی ات رخ بدهد باور محال بودنش را عوض کن!!!و با ایمانی محکم و یک دنیا امید منتظر وقوعش باش!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:53  توسط SEDA  | 

دلم تنگته!!!

اگر فکر ناخوشایندی داری خودت را از شر ان خلاص کن«مارک فیشتر»

سلام...خیلی وقته ناپیدم!!!یه اشتباه بزرگ تو این مدت کردم که بماند چی بود... انگار دارم عقلمو از دست میدم باید یه فکری کنم, فک کنم اعتمادم به عشقم کم شده باید خودمو برگردونم به همون صدای دوست داشتنی عشقم همون صدای اولی نه اینی که الان هسم خودمم ازش بدم اومده جدیدا... دیروز عشقم رفت مشهد اگه بدونین چقد نگرانش شدم ازون موقعی که سوار هواپیما شدن تا وقتی گوشیش روشن شد کنار تلفن منتظر نشسم تا بفهمم سالم نشسن!!!مردمو زنده شدم...دلم براش یه ذره شده تا یه شنبه نمیبینمش چقدر سخته کاش زود برگرده پیشم یه عالمه قدرشو میدونم وقتی برگشت قوله قول... یه ذره باهاش حرفیدم ولی دلم یه عالمه غصه خورد چون براش کم بود دلم میخواس یه ساعت کامل باهاش بحرفم وقتی برگشت تلافی این روزارو حسابی در میارم... امشب خوب بخوابیا.برام یه دنیا دعا کن.

من غصه های زیادی به خاطر اتفاقاتی که هرگز در زندگی ام رخ نداد خوردم«میکل انژ»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:6  توسط SEDA  | 

...

 سلام...

سخت میگذره!!!بده ادم عاشق باشه و نخواد تو عشقش _تموم شدی_ وجود داشته باشه ولی ترس وجود این کلمه یه لحظه هم از ذهنش نره بیرون سخت میشه که عشقت با همه عشقا فرق داشته باشه و ندونی روزگار به خاطر این تفاوت چطور بات لجبازی میکنه سخت میشه عاشق باشی ولی نتونی انتظارای یه عاشقو داشته باشی فقط بخاطر این تفاوت لعنتی سخته همش منتظر بمونی تو عشقت  تا ببینی چه اتفاقه گنده غیرقابل پیشبینی قراره بوجود بیادو مجبور شی خیلی چیزا را بخاطرش بدی...سخته همه باهات لجبازی کنن سخته ترس از اینکه نکنه نتونی دووم بیاری، تلاش واسه رسیدن به تموم هدفا سخته...سخته که ندونی هدفات واقعا هدفه یا ارزو...سخته این وسط کمتر وقتی واسه استراحتو دلگرمی باشه سخته همه چی راحت بنظر بیاد ولی واقعا سخت باشه...رسیدن به اونچیزایی که میخواستیم بهم دلگرمی میده ولی ترسمو خاتمه نمیده...کاش تفاوتی این وسط نبود اونوقت...

از اینهمه ترس خستم کم نمیارم تا تهش هستم ولی نکنه اینقد خسته بشم که...

اما هر عشقی قیمت داره...وجودت راه حله تمومه مشکلاته مگه نه؟

دوستت دارم وقتی هستی منم وجود میگیرم...به خستگیام فکر کن...دلم برات تنگه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:19  توسط SEDA  | 

...

سلام سلام بزار به ترتیب بریم جلو...

2شنبه...

تو سرویس دانشگاه در حالت دپرس نشسته بودم که یهو صدایه اهنگ از جلو _طرفه پسرا_بلند شد ناگهان همه با هم شروع کردن به دست زدنو با اون صدایه نحیفشون حالا کیلیلی نکشو کی بکش چنان هو هو میکردن که من  مرده بودم از خنده سرمو که اوردم بالا دیدم همه خانوما متشخصانه نیشسن اخه من حتی اگه صدایه خنده یه نفرو بشنوم خندم میگیره همیشه سره امتحانایه سختم که همه موهاشونو سره جلسه میکنن من هرهر میخندم کلا خندونم بگذریم تو کل راه هی دست زدنو شعر خوندنو از دست نزدنه عقبیاو همکاری نکردنشون تو عمل جلفشون  اعتراض کردن...تا ما خواسیم پیاده شیم مجبور شدیم از دره جلو بریم همشون داد زدن خوشامدید خوشامدید اون یکی میگفت نرو نرو اگه بری جات خالیه...اون یکی میگفت میموندین شام در خدمتتون باشیم منم که داشتم میترکیدم از خنده ولی اینبار جلو خندمو گرفتم اما تا پیاده شدیم حسابی خندیدیم...

3شنبه...

یه عالمه بارون اومد منو عشقمم تازه یه بوفه کشف کردیم رفتیم بخور بخور حسابی حال داد جاتون خالی...شبشم گوشیمو تو بارون گم کردم...

4شنبه...

مامان:صدا پاشو بریم تظاهرات

من:نه مامان ولمون کن...

2دقیه بعد صدا حاضرو اماده:مامان پس زود اماده شو بریم دیگه الافمون کردی!!!!!

با مامان رفتیم مامورام حسابی ازمون فیلمه یادگاری گرفتن بعد یه پسری اومد بهم ماسک داد تا شناسایی نشم.خدا خیرش بده.یکیم 50_60تا اعلامیه ریخت وسط جمعیت...روزه قدس من خواسم یه پسره ایو از دسته مامورا نجات بدم اومدم جلو دسه مامور رو کشیدمو هولش دادم بعد مردمم اومدن کمکم اما پسررو با زور بردنش این دفعه دیگه نشد ازین جنتلمن بازیا در بیارم خداییش خیلی شلوغتر از قبل بود_دمه همگی گرم_گوشیمم بعدازظهرش پیدا شد ولی فقط خطش سالم بود در حاله حاضر گوشیم ندارم

5شنبه...

رفتیم عکس بگیریم از ایسگاه اتوبوس اولش خیلی خوب بودا ولی اخرش افتضاح بود حتی دلم نمیخواد بهش فکر کنم رفتیم عکس بگیریم دوتا پسره یهو اومدن ژس گرفتن گفتن الا بلا باید از ما هم عکس بگییرین باز منم هرهر از ژس گرفتنشون خندیدم بعدم خیطشون کردیمو سواره ماشین شدیمو گازو گرفتیمو رفتیم

جمعه...

تولد داشتیم مامان گفت صدا بیا موهامو سشوار بکش چشتون روزه بد نبینه افتضاح سشوار کشیدم خداروشکر ارایشگر نشدم خواهر کوچیکم تا دید گفت وای صدا چیکار کردی!!!!بعدم زد زیره خنده با یه مکافاتی بعد یه ساعت درسش کردم بعدم رفتیم تولد جالبیش اینجاس ماهه تولدشون شهریور بود من نمیدونم چه ربطی به ابان داره!!! بابا هم اون وسط یهو غیرتی شد خیلی باحال بود...

فردام اگه خدا بخواد واسه اولین بار با ماشین میخوایم بریم دانشگاه...

خوابم گرفت...شبه همگی بخیر...

خوابای خوشگل ببینی قربونت برم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:31  توسط SEDA  | 

...

قلب من اخرین جمعه سال قلب تو اولین روز بهار و چه دورند و چه نزدیک به هم...!!!

کلی فک کردم که شعر بالا یادم اومد فک کنم یه جاشم اشتباه گفتم ولی مهم اینه که قافیش هنوز سر جاشه...

اخی خسه شدم فردا قراره برم دانشگاه حالم ازین سه چهار روز تعطیلی بهم میخوره دلم کلی برا عشقم میتنگه تو این مدت ندیدمش کلی خوشحالم که قراره فردا شه نمیتونم درسامو بخونم حسه بدی داره این روزا باید یه فکری کنم اینطوری نمیشه...

باید متفاوت کنم زندگیمونو داره یکنواخت میشه باز... امیدوارم یه راه حل خوب پیدا کنم...

راسی گلم هنوز سر حرفم هسما فقط نزار خسه بشم

فک کنم دلم واسه خداجونمم حسابی تنگ شده کجایی قربونت برم؟؟؟اهان معذرت من کجام...!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:37  توسط SEDA  | 

تولد عشقمون

 تولد تولد تولد عشقمون مبارک

تولد عشق ما یه روز بی نظیره!!اخه اولین بارونی که تو فصل پاییز بباره یه سال عشقمونو بزرگتر میکنه امروز چهارمین قطرهایی که هرکدومشون بلند بلند داد میزدند دوست دارم افتادند رو شیشه اتاقتو...تازه اینکه چیزی نیس حتی خیابونا درختا سنگا همه و همه عشقمونو فریاد میزدند همشون عین من خوشحال بودن خوشحاله خوشحال... اولین بارونو یادته همونی که زیرش تموم دردودلهای منو گوش دادیو تصمیم گرفتی تا اخرش باهام باشیو کمکم کنی

دومیش چی سوار ماشین بودیم تو جلوی همه اون کارت پستالو که یه عالمه گل نرگس روش بود با اون جمله ... بهم دادی قیافه ی نیکتا تو اون لحظه یادت هس!!!یادته اون سال هر روز از صب تا شب باهم بودیم یادته چقدر واسه هدفمون تلاش کردیم یادته چقدر واسمون مهم بود یه دانشگاه خوب با یه رشته خوب با هم قبول بشیم یادته عینه عینه هم درس میخوندیم تموم کلاسامون با هم بود دعواهامونو یادت میاد تا مرز جدایی میرفت دلگرمی دادن بهتو چی یادت هس چه زود نا امید میشدی چقدر دوس داشتم ارومت کنم چون خودم وقتی ارامشتو میدیدم بیشتر از تو اروم میشدم...تابستون وقتی نتیجه ها اومد وحشتناک بود من مجبور شدم برم ولی تو موندی یادته هرکی بهم تبریک میگفت اشک میریختم یادته چقد تلاش کردم نرم دعواهاو...چقدر بیزارم ازون روزا ولی قبل رفتنم قول دادیمو قرار گذاشتیم خودمونو باز بهم برسونیم یادته قولمو باور نکردی اشتباه اولم مطمئنم یادته به خاطر اون اشتباه بازم معذرت... رسید به بارون سوم تلخ بود اما شد اول تموم تلاشم برا رسیدن به قولی که بت داده بودم نخواستم هیچوقت تنها بمونی نمیخواستمو نمیخوام حتی برا یه ثانیه غمتو ببینم اشکاتو هرگز چون واسم ارزش دارن عاشق خندهات بودمو هسم... اخر بت ثابت کردم هیچوقت تنهات نمیزارم  اصلا قولای خودت یادت مونده؟!یادته خسته شده بودیم از وضعیتمونو...بهمن ماه غصه هامون کمه کم شدو خواسیم همه سختیامونو تلافی کنیمو باهم اومدیم کتابخونه از صب تا شب باز با هم درس خوندیمو دوستای خیلی خوبی پیدا کردیم مخصوصا یکیشون که هنوزم باهامونه  و خیلی هم با معرفته...تابستون با اومدن نتیجه ها با اینکه اون دانشگاهی که میخواستیم نشد ولی باز شیرین بود چون تونسته بودیم حقمونو از دنیا بگیریم میشد بهتر باشه اما من یکی شخصا روزی هزار بار قربونه خدای عزیزم میرم چون بهم خیلی چیزا نشون داد بهم معنی سختی کشیدنو یاد داد... یاد داد قدر عشقمو بدونم یاد داد...

امروز چهارمیش بود بعد از دو سال بدبختی بارون چهارم تو خوب شرایطی بارید امیدوارم همیشه بارونه عشقمون با برکت باشه و خدا تو تموم قطره هاش از مهربونیش بزاره خدایا ازهمایته همه جورت هزار بار ممنون اگه تو نبودی تا حالا کم اورده بودم...عشق من هزار بار ممنون از وجودت ممنون ازینکه باعث تولد عشقمی ممنون... راسی یه چیزی قراره بت بدم مادی نیس ولی ازم میخوایش قراره هزینه زیادی واسش صرف کنم ولی تمومه تلاشمو میکنم تا وقتی خودت بخوایو براش ارزش قائل شی...

من ... _سانسور_

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:0  توسط SEDA  | 

...

این جمله رو دوست دارم :

همیشه انچه را که دوست داری بدست اور

تا مجبور نباشی

انچه را که بدست می اوری دوست بداری

امروز روز بدی بود اخرش خوب تموم شدا... ولی...

کاش مغزم قدرت پاک کردن شنیدنیهای امروزمو تا ساعت 4:30عصر داشت حرفایی که فقط از روی عصبانیت زده شده بودو هیچکدومش حقیقت نداشت ولی دلمو بدجوری ترک داد!!!!!باز خداروشکر اخرش خوب تموم شد...ممنون خدای خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:56  توسط SEDA  | 

نزار بمیره...

(پست قبلیمو حذف کردم نوشتنش اشتباه بود متاسفم نباید نوشته میشد_معذرت از دو نفر_حالم اصلا بابت امروزو...خوب نیس)

اکسیژن...عجله کنید...بببببببببببییییییییییییییییییییییبببببببب-------

شوک فقط زود...نباید بمیره...

صدا:اقای دکتر چی شد توروخدا...گناه داره اون همه هویتمه اون بیگناهه اگه مرده باشه منم میمیرم اونم دق کرد که اینطوری شد خیلی حساسه سریع غصه از پا درش میاره نه هر غصه اییا فقط از دسته چند نفره خاص میشکنه اونقدی حساسه روشون که یه اخمشونم از پا درش میاره چه برسه که این همه بلا سرش بیادو اینهمه...چقدر اذیتش کردم چقد اذیتش کردن چقد دنیا بد جوابشو میده میدونی چیه دکتر باید سنگ میبود باید دلبسته و وابسته نمیشد باید درنده میبود تا اخرین لحظه ام که توان حرف زدن داشت پشیمون نبود ازینهمه اشتباه اصلا براش مهم نیس چی سرش میاد فقط میخواد خوب باشه فقط دوست داره...تقصیر منم بود خیلی بهش بی توجهی کردم خیلی جاها کاری که التماسم کرد واسه انجامش ازش راحت رد شدم اخه دنیاو موجودات دوپاش حرفاشو نمیفهمن اقای دکتر اون موقعی که دادمش به شما جونی واسش نمونده بود بدجوری له شد طاقت نیوورد توروخدا دکتر....

_ما تمومه تلاشمونو براش کردیم اما متاسفانه...

صدا:نه...

_نترسید هنوز ناامید نشدیم زندس ولی چه فایده به زور داره نفس میکشه یه عالمه درد داره حتی دیگه نای حرف زدنم نداره لبخند همیشگیش محو شده اوضاش خیلی وخیمه شکستگیاشم زیاده باهاش چیکار کردین اخه؟!!!خیلی نزدیکه مرگه حتی کمتر از یه قدم!تا اینجاش با من بود دیگه کاری از دستم بر نمیاد حتی بهش اخمم نکن داره فقط از یه کلمه دوستدارم نفس میگیره نزار تنها وسیله زنده موندنشم از بین بره نزار اکسیژنش تموم شه حدوده دو سوم شکستگیهاش قابل ترمیم نبود هرچی سریعتر باید دنباله یه قلب بگردی واسه پیوند پیدا کردنش خیلی سخته اما ناامید نشو مطمئن باش یکی هس که اینکارو واسش بکنه فقط زود تا اکسیژنش تموم نشده...

من میمرم اگه قلبم از غصه بمیره کمکم کن...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:37  توسط SEDA  | 

...

خدایا فکرم درد میکنه احساس میکنم داره باز مریض میشه نباید بزارم پیشرفت کنه همین امشب باید جلو پیشرفتشو بگیرم وگرنه فردا نابودم میکنه...حالا باید چیکار کنم من

فردا باید برم دانشگاه از همینحا قول که بد اخلاقی نمیکنم بهونم نمیگیرم فقط کاش فکرم حالش خوب شه وگرنه رو قولم موندن سخت میشه...اصلا میرم بخوابم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:13  توسط SEDA  |