+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 0:30  توسط SEDA
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:53  توسط SEDA
|
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:6  توسط SEDA
|
سلام...
سخت میگذره!!!بده ادم عاشق باشه و نخواد تو عشقش _تموم شدی_ وجود داشته باشه ولی ترس وجود این کلمه یه لحظه هم از ذهنش نره بیرون سخت میشه که عشقت با همه عشقا فرق داشته باشه و ندونی روزگار به خاطر این تفاوت چطور بات لجبازی میکنه سخت میشه عاشق باشی ولی نتونی انتظارای یه عاشقو داشته باشی فقط بخاطر این تفاوت لعنتی سخته همش منتظر بمونی تو عشقت تا ببینی چه اتفاقه گنده غیرقابل پیشبینی قراره بوجود بیادو مجبور شی خیلی چیزا را بخاطرش بدی...سخته همه باهات لجبازی کنن سخته ترس از اینکه نکنه نتونی دووم بیاری، تلاش واسه رسیدن به تموم هدفا سخته...سخته که ندونی هدفات واقعا هدفه یا ارزو...سخته این وسط کمتر وقتی واسه استراحتو دلگرمی باشه سخته همه چی راحت بنظر بیاد ولی واقعا سخت باشه...رسیدن به اونچیزایی که میخواستیم بهم دلگرمی میده ولی ترسمو خاتمه نمیده...کاش تفاوتی این وسط نبود اونوقت...
از اینهمه ترس خستم کم نمیارم تا تهش هستم ولی نکنه اینقد خسته بشم که...
اما هر عشقی قیمت داره...وجودت راه حله تمومه مشکلاته مگه نه؟

دوستت دارم وقتی هستی منم وجود میگیرم...به خستگیام فکر کن...دلم برات تنگه...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:19  توسط SEDA
|
سلام سلام بزار به ترتیب بریم جلو...
2شنبه...
تو سرویس دانشگاه در حالت دپرس نشسته بودم که یهو صدایه اهنگ از جلو _طرفه پسرا_بلند شد ناگهان همه با هم شروع کردن به دست زدنو با اون صدایه نحیفشون حالا کیلیلی نکشو کی بکش چنان هو هو میکردن که من مرده بودم از خنده سرمو که اوردم بالا دیدم همه خانوما متشخصانه نیشسن اخه من حتی اگه صدایه خنده یه نفرو بشنوم خندم میگیره همیشه سره امتحانایه سختم که همه موهاشونو سره جلسه میکنن من هرهر میخندم کلا خندونم بگذریم تو کل راه هی دست زدنو شعر خوندنو از دست نزدنه عقبیاو همکاری نکردنشون تو عمل جلفشون اعتراض کردن...تا ما خواسیم پیاده شیم مجبور شدیم از دره جلو بریم همشون داد زدن خوشامدید خوشامدید اون یکی میگفت نرو نرو اگه بری جات خالیه...اون یکی میگفت میموندین شام در خدمتتون باشیم منم که داشتم میترکیدم از خنده ولی اینبار جلو خندمو گرفتم اما تا پیاده شدیم حسابی خندیدیم...
3شنبه...
یه عالمه بارون اومد منو عشقمم تازه یه بوفه کشف کردیم رفتیم بخور بخور حسابی حال داد جاتون خالی...شبشم گوشیمو تو بارون گم کردم...
4شنبه...
مامان:صدا پاشو بریم تظاهرات
من:نه مامان ولمون کن...
2دقیه بعد صدا حاضرو اماده:مامان پس زود اماده شو بریم دیگه الافمون کردی
!!!!!
با مامان رفتیم مامورام حسابی ازمون فیلمه یادگاری گرفتن بعد یه پسری اومد بهم ماسک داد تا شناسایی نشم.خدا خیرش بده.یکیم 50_60تا اعلامیه ریخت وسط جمعیت...روزه قدس من خواسم یه پسره ایو از دسته مامورا نجات بدم اومدم جلو دسه مامور رو کشیدمو هولش دادم بعد مردمم اومدن کمکم اما پسررو با زور بردنش این دفعه دیگه نشد ازین جنتلمن بازیا در بیارم خداییش خیلی شلوغتر از قبل بود_دمه همگی گرم_گوشیمم بعدازظهرش پیدا شد ولی فقط خطش سالم بود در حاله حاضر گوشیم ندارم
5شنبه...
رفتیم عکس بگیریم از ایسگاه اتوبوس اولش خیلی خوب بودا ولی اخرش افتضاح بود حتی دلم نمیخواد بهش فکر کنم رفتیم عکس بگیریم دوتا پسره یهو اومدن ژس گرفتن گفتن الا بلا باید از ما هم عکس بگییرین باز منم هرهر از ژس گرفتنشون خندیدم بعدم خیطشون کردیمو سواره ماشین شدیمو گازو گرفتیمو رفتیم
جمعه...
تولد داشتیم مامان گفت صدا بیا موهامو سشوار بکش چشتون روزه بد نبینه افتضاح سشوار کشیدم خداروشکر ارایشگر نشدم
خواهر کوچیکم تا دید گفت وای صدا چیکار کردی!!!!بعدم زد زیره خنده
با یه مکافاتی بعد یه ساعت درسش کردم بعدم رفتیم تولد جالبیش اینجاس ماهه تولدشون شهریور بود من نمیدونم چه ربطی به ابان داره!!! بابا هم اون وسط یهو غیرتی شد خیلی باحال بود
...
فردام اگه خدا بخواد واسه اولین بار با ماشین میخوایم بریم دانشگاه...
خوابم گرفت...شبه همگی بخیر...
خوابای خوشگل ببینی قربونت برم

...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:31  توسط SEDA
|
قلب من اخرین جمعه سال قلب تو اولین روز بهار و چه دورند و چه نزدیک به هم...!!!
کلی فک کردم که شعر بالا یادم اومد فک کنم یه جاشم اشتباه گفتم ولی مهم اینه که قافیش هنوز سر جاشه...
اخی خسه شدم فردا قراره برم دانشگاه حالم ازین سه چهار روز تعطیلی بهم میخوره دلم کلی برا عشقم میتنگه تو این مدت ندیدمش کلی خوشحالم که قراره فردا شه نمیتونم درسامو بخونم حسه بدی داره این روزا باید یه فکری کنم اینطوری نمیشه...
باید متفاوت کنم زندگیمونو داره یکنواخت میشه باز... امیدوارم یه راه حل خوب پیدا کنم...
راسی گلم هنوز سر حرفم هسما فقط نزار خسه بشم
فک کنم دلم واسه خداجونمم حسابی تنگ شده کجایی قربونت برم؟؟؟اهان معذرت من کجام...!!!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:37  توسط SEDA
|
تولد تولد تولد عشقمون مبارک
تولد عشق ما یه روز بی نظیره!!اخه اولین بارونی که تو فصل پاییز بباره یه سال عشقمونو بزرگتر میکنه امروز چهارمین قطرهایی که هرکدومشون بلند بلند داد میزدند دوست دارم افتادند رو شیشه اتاقتو...تازه اینکه چیزی نیس حتی خیابونا درختا سنگا همه و همه عشقمونو فریاد میزدند همشون عین من خوشحال بودن خوشحاله خوشحال... اولین بارونو یادته همونی که زیرش تموم دردودلهای منو گوش دادیو تصمیم گرفتی تا اخرش باهام باشیو کمکم کنی
دومیش چی سوار ماشین بودیم تو جلوی همه اون کارت پستالو که یه عالمه گل نرگس روش بود با اون جمله ... بهم دادی قیافه ی نیکتا تو اون لحظه یادت هس!!!یادته اون سال هر روز از صب تا شب باهم بودیم یادته چقدر واسه هدفمون تلاش کردیم یادته چقدر واسمون مهم بود یه دانشگاه خوب با یه رشته خوب با هم قبول بشیم یادته عینه عینه هم درس میخوندیم تموم کلاسامون با هم بود دعواهامونو یادت میاد تا مرز جدایی میرفت دلگرمی دادن بهتو چی یادت هس چه زود نا امید میشدی چقدر دوس داشتم ارومت کنم چون خودم وقتی ارامشتو میدیدم بیشتر از تو اروم میشدم...تابستون وقتی نتیجه ها اومد وحشتناک بود من مجبور شدم برم ولی تو موندی یادته هرکی بهم تبریک میگفت اشک میریختم یادته چقد تلاش کردم نرم دعواهاو...چقدر بیزارم ازون روزا ولی قبل رفتنم قول دادیمو قرار گذاشتیم خودمونو باز بهم برسونیم یادته قولمو باور نکردی اشتباه اولم مطمئنم یادته به خاطر اون اشتباه بازم معذرت... رسید به بارون سوم تلخ بود اما شد اول تموم تلاشم برا رسیدن به قولی که بت داده بودم نخواستم هیچوقت تنها بمونی نمیخواستمو نمیخوام حتی برا یه ثانیه غمتو ببینم اشکاتو هرگز چون واسم ارزش دارن عاشق خندهات بودمو هسم... اخر بت ثابت کردم هیچوقت تنهات نمیزارم اصلا قولای خودت یادت مونده؟!یادته خسته شده بودیم از وضعیتمونو...بهمن ماه غصه هامون کمه کم شدو خواسیم همه سختیامونو تلافی کنیمو باهم اومدیم کتابخونه از صب تا شب باز با هم درس خوندیمو دوستای خیلی خوبی پیدا کردیم مخصوصا یکیشون که هنوزم باهامونه و خیلی هم با معرفته...تابستون با اومدن نتیجه ها با اینکه اون دانشگاهی که میخواستیم نشد ولی باز شیرین بود چون تونسته بودیم حقمونو از دنیا بگیریم میشد بهتر باشه اما من یکی شخصا روزی هزار بار قربونه خدای عزیزم میرم چون بهم خیلی چیزا نشون داد بهم معنی سختی کشیدنو یاد داد... یاد داد قدر عشقمو بدونم یاد داد...
امروز چهارمیش بود بعد از دو سال بدبختی بارون چهارم تو خوب شرایطی بارید امیدوارم همیشه بارونه عشقمون با برکت باشه و خدا تو تموم قطره هاش از مهربونیش بزاره خدایا ازهمایته همه جورت هزار بار ممنون اگه تو نبودی تا حالا کم اورده بودم...عشق من هزار بار ممنون از وجودت ممنون ازینکه باعث تولد عشقمی ممنون... راسی یه چیزی قراره بت بدم مادی نیس ولی ازم میخوایش قراره هزینه زیادی واسش صرف کنم ولی تمومه تلاشمو میکنم تا وقتی خودت بخوایو براش ارزش قائل شی...
من ... _سانسور_
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:0  توسط SEDA
|
این جمله رو دوست دارم :
همیشه انچه را که دوست داری بدست اور
تا مجبور نباشی
انچه را که بدست می اوری دوست بداری
امروز روز بدی بود اخرش خوب تموم شدا... ولی...
کاش مغزم قدرت پاک کردن شنیدنیهای امروزمو تا ساعت 4:30عصر داشت حرفایی که فقط از روی عصبانیت زده شده بودو هیچکدومش حقیقت نداشت ولی دلمو بدجوری ترک داد!!!!!باز خداروشکر اخرش خوب تموم شد
...ممنون خدای خودم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:56  توسط SEDA
|
(پست قبلیمو حذف کردم نوشتنش اشتباه بود متاسفم نباید نوشته میشد_معذرت از دو نفر_حالم اصلا بابت امروزو...خوب نیس)
اکسیژن...عجله کنید...بببببببببببییییییییییییییییییییییبببببببب-------
شوک فقط زود...نباید بمیره...
صدا:اقای دکتر چی شد توروخدا...گناه داره اون همه هویتمه اون بیگناهه اگه مرده باشه منم میمیرم اونم دق کرد که اینطوری شد خیلی حساسه سریع غصه از پا درش میاره نه هر غصه اییا فقط از دسته چند نفره خاص میشکنه اونقدی حساسه روشون که یه اخمشونم از پا درش میاره چه برسه که این همه بلا سرش بیادو اینهمه...چقدر اذیتش کردم چقد اذیتش کردن چقد دنیا بد جوابشو میده میدونی چیه دکتر باید سنگ میبود باید دلبسته و وابسته نمیشد باید درنده میبود تا اخرین لحظه ام که توان حرف زدن داشت پشیمون نبود ازینهمه اشتباه اصلا براش مهم نیس چی سرش میاد فقط میخواد خوب باشه فقط دوست داره...تقصیر منم بود خیلی بهش بی توجهی کردم خیلی جاها کاری که التماسم کرد واسه انجامش ازش راحت رد شدم اخه دنیاو موجودات دوپاش حرفاشو نمیفهمن اقای دکتر اون موقعی که دادمش به شما جونی واسش نمونده بود بدجوری له شد طاقت نیوورد توروخدا دکتر....
_ما تمومه تلاشمونو براش کردیم اما متاسفانه...
صدا:نه...
_نترسید هنوز ناامید نشدیم زندس ولی چه فایده به زور داره نفس میکشه یه عالمه درد داره حتی دیگه نای حرف زدنم نداره لبخند همیشگیش محو شده اوضاش خیلی وخیمه شکستگیاشم زیاده باهاش چیکار کردین اخه؟!!!خیلی نزدیکه مرگه حتی کمتر از یه قدم!تا اینجاش با من بود دیگه کاری از دستم بر نمیاد حتی بهش اخمم نکن داره فقط از یه کلمه دوستدارم نفس میگیره نزار تنها وسیله زنده موندنشم از بین بره نزار اکسیژنش تموم شه حدوده دو سوم شکستگیهاش قابل ترمیم نبود هرچی سریعتر باید دنباله یه قلب بگردی واسه پیوند پیدا کردنش خیلی سخته اما ناامید نشو مطمئن باش یکی هس که اینکارو واسش بکنه فقط زود تا اکسیژنش تموم نشده...
من میمرم اگه قلبم از غصه بمیره کمکم کن...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:37  توسط SEDA
|
خدایا فکرم درد میکنه احساس میکنم داره باز مریض میشه نباید بزارم پیشرفت کنه همین امشب باید جلو پیشرفتشو بگیرم وگرنه فردا نابودم میکنه...حالا باید چیکار کنم من
فردا باید برم دانشگاه از همینحا قول که بد اخلاقی نمیکنم بهونم نمیگیرم فقط کاش فکرم حالش خوب شه وگرنه رو قولم موندن سخت میشه...اصلا میرم بخوابم
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:13  توسط SEDA
|